تبليغاتX
:: بر سر عشق چه آمد؟ ::

بر سر عشق چه آمد؟



  

 

 

سلام

به عنوان آخرین پستم براتون مینویسم به عنوان آخرین پست از خودم مینویسم از تربیت مادر پدرم قضاوت باشه با شما :

من پسری هستم که تقریبا به جز سه چار سال از عمرم رو تو مدرسه غیر انتفائی یو بین هزاران بچه مثبت درس خوندم چون مادرم اینطور دوست داش میخواست درست تربیت شم خیلی باسه تربیت من به قول خودش زحمت کشید خیلی مراقبت کرد مثلا:

یه روز من حدود یک ربع ، بیست دقیقه ای داشتم زودتر از معمول به مدرسه میرفتم مادر تعجب کرده بود که چرا؟ هی از من پرسید منم جواب درستی نمی دادم چون اصلا خودمم درست نمی دونستم چرا دارم زود میرم هی مادرم با خنده داشت از زیر زبونم میکشید و منم هی داشتم لباس مدرسه هامو می پوشیدم درو بستمو اومدم بیرون کفشمو بپوشم که یهو پدرم درو باز کرد اومد بیرون گفت بیا تو ببینم همین که اومدم تو یدونه گذاشت زیر گوش ما گفت برو تو اتاقت اصلا امروز مدرسه نمیری منم رفتم تو اتاقم در حالی که بغض گرفته بودم مامانم اومد گفت ناراحت نشو  . آره اونا فکر میکردند پسرشون میخواد بره یه گهی بخوره اما هیچوقت نفهمیدن اون روز پنج شنبه بودو من داشتم زود تر میرفتم که تو زیارت عاشورا شرکت کنم.

بعد از چند روز هم داشتم میرفتم مدرسه همین که برگشتم دیدم یه نفر ته کوچس همین که دید من دیدمش سری رفت پشت درخت مرختا بعد از چند روز فهمیدم پدرم بوده میخواسته ببینه کجا میرم که خدارو شکر جایی جز مدرسه رو به عنوان مقصدم انتخاب نکرده بودم .

یا قبلناکه میرفتم کلاس ورزش مادرم برداشته بود شماره خونمونو بین اون همه آدم داده بود به دفتر داره باشگامون گفته بود هر وقت پسرم نیومد به من اطلا بدید که یارو هم شده بود بپا ما که بعد از چند سال این قضیه لورفتو من فهمیدم .

خلاصه دیگه نمیگم که اونقدر زیاده که تا صبح هم بگم بازم وقت کم می یارمو داغ دلم تازه تر میشه ممکنه بگید خب خیلی هم دل بخواد همش برا خودت بوده دیگه ، برا عمت این کارا رو که نمی کرد آره درست همش برا خودم بود ولی بزارید منم دست رنجشو بگم

کاش مامانم میدونست کاش میدونست که به جای این کارا بهتر بود منو در انتخاب دوست راهنمایی میکرد (البته نمیگم دوست خوبو، بدو تشخیص نمی تونم بدما) ولی کاش میدونست که اون دوست که میتونه به من چیز خوب یا بدو یاد بده حتی بهتر از والدین مثلا من خیلی از دوستامو میشناسم که از طریق دوستاشون با سیگار آشنا شدنو از این کوفتو زهر ماری استفاده هم میکنند حتی مادراشون بهشون هم شک نکردن پس کاش بدونید اون دوسته که همه چیزو جلو پاتون میزاره دوست خوب یعنی زندگی خوب و بدش هم یعنی بدبختی  کاش میدونستند اگه منو صبح تا شب دنبال کننو صبح تا شب بابت کارای نکردم بخوابونند زیر گوشم باز هم فایده ای نداره کاش این همه آزادی رو از من نمی گرفتند دوس دارید بدونید آخر عاقبت این زحماتشون چیه اینه که الان من بعد از این همه سال هنوز نتونستم یه دوست خوب (حالا گیر ندید دختر یا پسرش فرقی نداره) انتخاب کنم دوستی که بتونه با من بخنده یا با من گریه کنه یا من باهاش بخندمو من باهاش گریه کنم دوستی که من بااون سرگرم بشمو اونم با من . آخه میگن اگه نتونی یه دوست واسه خودت انتخاب کنی ( اول باید بری بمیری ) اگه نتونی انتخاب کنی هر کی رو که میبینی چشمت میره دنبال اونو هرکی یه ضره از دلتو میبره بعد سرتو میگیری پایین میبینی دلی نداری ( حالا برو دلتو جم کن ) ولی اگه بتونی یه دوست واسه خودت انتخاب کنی دیگه هر جارو نگا میکنی اون میاد جلو چشات با هر کی بخوای دردو دل کنی می تونی اونو جز اولین نفرا انتخاب کنی اگر هم بخوای بدونی دلت کجاس زرتی میری پیداش میکنی که منم هر دو راهو کاملا درست میدونم و اون راه دومی یه رو ترجیح میدم .

اما نمی دونم چرا،نمی دونم چرا آره نمی دونم چرا وقتی میخوام با یکی رابطه ی دوستی برقرارکنم وقتی میرم جلو احساس می کنم دستام نمی خوان همراهیم کنن پاهام مال خودم نیستو زبونم چیزی رو که میخوام نمی تونه بگه یا بنده خدا اصلا چیزی نمی تونه بگه خیلی ها هم میگن اگه میخوای با کسی دوس شی باید دلشو بدست بیارییو کلی زحمت داره ولی جالب اینجاس که حتی خیلی پیش اومده که طرف مقابلم میخواسته با من دوس شه ولی بازم مثل یه مجسمه شدم مثلا :

چند ماه  پیش داشتم میرفتم مدرسه که یهو یکی امد کنار من به من گفت میون این همه غنچه گل ناز یکی می یاد که اسمش  همیشه شادی میاره... این شعررو خوندکه منم به جای اینکه همراهیش کنم جلو دوستش ریدم به هیکلش ،که اون پرید

یا وقتایی که میرفتم مدرسه یه بچه مدرسه ایه رو هر روز میدم که با دیدن من همیشه سعی میکرد که به من نزدیک بشه بعد از چن ماه داشت با دوستش از ته کوچه می یومدن منم از سر کوچه همین که منو دید رفت یه جا نشت توقع داشت که منم برم کنارش بشینم که من با تمام علاقه ی درونم از کنارش رد شدم همین که دختره دید من واسه این کار ساخته نشدم برگشت به اون یکی دوستش گفت ما هم که نشستیم اینجا داریم نقش گوسفندو بازی میکنیم ، که اونم پرد .

یا یکی دیگه هم بگم یه روز داشتم از پیاده رو رد میشدم که یه یار بساط لواشک فروشیش رو پهن کرده بود یه چند تا مدرسه ای که از مدرسه تعطیل شده بوند وایسادن کنار لواشکییه همین که من بهشون رسدم یه دختره آروم به اون یکی دوستاش گفت مهمون آقا ( منو میگفتا ) که منو درست یادم نیست چی بهش گفتم یه چیزی تو مایه های مگه گدایی حالا خودتون میدونید که لواشک چقدر بی ارزشه،خلاصه اینم پرید .

اگه نمی دونید بدونید من تابستونا با چرخ زیاد میرم پارک جنگلی چیتگر اونجا هم خیلی از این بپر مپرا زیاد بیادمه .

( دیگه نگم که بازم داغ دلم تازه میشه )

البته نمیخوام بگم خیلی خوشگلما نه اصلا خیلی بیریختو بد هیکلم( 1 )ولی دم خدا گرم که حد اقل اون ، اون بالابالاها هوای مارو داشته اوو تمام چیزای مورد نیاز برای این امر خیر رو از اون بالا به من داده اما حیف که ستون و پایه ی من واسه این کارا ساخته نشده اما حیف که طرض استفاده کردنش به من آموخته نشده آخه میدونی وجود یه دوست خیلی مهمه شاید اون بشه مادر یا پدر دوم و یا شاید بشه خواهر یا برادر قلمدادش کرد کاش یکی هم بود که حرفای مارو گوش میکرد میگی خب مادرت که هست خب آره خدارو شکر هست اما مادرم که صبح میره سر کارشو عصری میاد البته اصلا اصلا اصلا نمی گم اونم از کارش دس برداره بیاد بیشیه ور دل من حرفای مسغره ی منو گوش بده ها فقط میخوا جای خالی یه دوست رو بهتون بگم این از این حالا میگی خب پدرت اون رو که داری آره خدا صد مرتبه شکر که اونم دارم اما پدری که صبح میره او شب میاد و وقتی هم که میاد نمیشه با اون خستگی کارشو اعصاب داغون شدش که حرف زد اینم از این حالا میگی خواهر که داری برو با اون حرف بزن اونم بازبون یه دختر باهات حرف میزنه آره خدارو شکر اونم دارم اما اونکه بعضی وقتا از روی شیطنت به برادرش هم دروغ میگه چی الان میگی برو با دیوارای خونتون دردو دل کن هر وقت بخوای میتونی راحت پیداش کنی دیواریی که به اون محکمی یه اوو میتونه چندین هزار کیلو وزن رو تحمل کنه حتما حرفای منو میتونه گوش بده آره اینو قبول دارم اما اینم فایده نداره تا صبح هم باهاش حرف بزنم هیچ راهنمایی نمی تونه برام باشه که پس اینجاس که جای خالی یه دوست رو میشه از ته دل احساس کرد ولمسش کرد .

آره من شونزده هیوده سال شدم موش آزمایشگاهی یو مادرم شد یه محقق موش که برا سلامتی آقا موشه تلاش میکرد و پدرم هم شد یه دکتر ناظر ولی کاش این دکترا هر چند وقت یه بار این موشرو بر میداشتند میبردند پیش یه دامپزشک که از توی دل این کوچولوی دوست نداشتنی باخبر میشدن .

حالا وللش برویم سراغ وبلاگم::::

سلام

دوستان اگه دوست داشتید نظر بدید . اگه هم جمله ای بلدید اینجا بنویسید تا با اسم خودتون توی وبلاگ ثبتش کنم .

 

ممنون

+نوشته شده در یکی از روزهای خدادر ساعت دلتنگی توسط Ali_Hafezi |


WwW.dehkdayepir.blogfa.CoM